<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>چارچوب</title>
<link>http://charchoob.blogfa.com/</link>
<description>چارچوب من دیگر تاریخ به روز رسانی مشخصی ندارد!</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 13 Jun 2009 05:21:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>توهم آينده</title>
<link>http://charchoob.blogfa.com/post-78.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چندين هفته استرس و داد و دعوا و جنجال و اتهام و راست و دروغ گذشت. به همين سادگي. تا ساعاتي ديگر همه چيز پايان مي يابد. نگرانم. حداقل براي خودم. مي گويند: &quot;اگر بيني كه نابيناه و چاه است / اگر خاموش بنسيني گناه است&quot;  نميدانم. آيا وظيفه وجداني خود را انجام دادم؟ آيا اصلا من بينا هستم؟ نمي دانم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://oxygenws.com/blog/uploads/election84.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دلم مي سوزد براي پيرزني كه از سطل آشغال ميوه فوشي سيب زميني ها و پيازهاي گنديده را جمع مي كند. قلبم به درد مي آيد از دختر هم سن و سالم كه نيمه شب كنار خيابان منتظر بوق زدن من است. از كودكي كه زماني كه از او عكس مي گيرم به من سنگ پرتاب مي كند و فحشي كه معنايش را هم نمي داند مي دهد. از خودم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آيا من وظيفه خود را انجام دادم؟ آيا اصلا من بينا هستم؟ فقط اين را مي دانم و به آن ايمان دارم كه هر كس در برابر راي خود در اين انتخابات مسوول خواهد بود و روزي پاسخگوي خدا و هفتاد ميليون انسان. اميدوارم آن روز وعده داده شده دردينم هرچه زودتر فرا برسد... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خداوندا تا آن روز نه پول به ما بده و نه رفاه و نه آسايش. تنها ما را از جهل، ساده لوحي، توهم و دروغ  حفاظت بفرما. نه دنيا را مي خواهيم و نه آخرت را. تنها و تنها فرهنگ ما را از نابودي نجات ده... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 13 Jun 2009 05:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=charchoob&amp;postid=78</comments>
<dc:creator>charchoob</dc:creator>
<guid>http://charchoob.blogfa.com/post-78.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آن كس كه نمي داند كه نمي داند</title>
<link>http://charchoob.blogfa.com/post-77.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آن كس كه نمي داند و مي داند كه نمي داند در صدد رفع جهل خود بر خواهد آمد.  آن كس كه نمي داند و مي داند كه نمي داند، مي داند كه بايد بداند. آن كس كه نمي داند و مي داند كه نمي داند روزي خواهد دانست. واي بر آن كس كه نمي داند و نمي داند كه نمي داند. واي بر جاهل مركب. چارچوب جان حيف كه دوست ندارم راجع به انتخابات پيش رو با تو درد دل كنم... لعنت به سیاست.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 29 May 2009 18:55:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=charchoob&amp;postid=77</comments>
<dc:creator>charchoob</dc:creator>
<guid>http://charchoob.blogfa.com/post-77.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رقابت با خود</title>
<link>http://charchoob.blogfa.com/post-76.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سر انجام اين روياها را در عالم حقيقت لمس كردم. بي آن كه با كسي جز با خود مسابقه دهم. اسبها هرگز با هم مسابقه نمي دهند. ما انسانها هستيم كه آنها را به مسابقه مي كشيم. اسبها هنگامي كه آزاد و سرمستند به سرعت بادها مي دوند. زنبورهاي عسل نيز از هم پيشي نمي گيرند. همگي از گلها كام دل بر مي گيرند و در پايان نيز كمتر از شهد گل نمي آفرينند. بال هاي يك پرنده با هم رقابت نمي كنند كه به پروازش در آورند. و پرندگان نيز در يك دسته و در زمان پرواز از هم جلو نمي زنند. ولي همه آنها به اوج مي رسند. ما انسانها نيز گله وار آفريده نشده ايم كه با هم مسابقه زندگي دهيم. ما تك تك به وجود آميده ايم تا زيست كنيم و به اوج هاي لايتناهي برسيم... ، نادر خليلي، دو سال قبل از انقلاب.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 420px; HEIGHT: 401px&quot; height=414 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://xs839.xs.to/xs839/09216/dsc_0541708.jpg&quot; width=420 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;برنامه اسكيس مهندس موقر در بافت تاريخي شيراز بهانه اي محكم بود براي من كه پس دو ماه مرا از استهبان به شيراز بكشاند. اسكيس از نارنجستان قوام و باغ ارم و خانه فروغ الملك و سنگ سياه در روزهايي كه عكاسي كردنم به اوج رسيده و خواندن كتاب تنها دويدن نادر خليلي را آغاز كرده ام مرا در روزهاي بسيار شيريني قرار داده. مهندس موقر به تنها ميهمان كلاسش كه من هستم يك كروكي از نارنجستان هديه مي دهد ، تاريخ مي زند و مي نويسد به همراه دانشجويان استهبان. يك كروكي اصل از خودش. درون دفتر يادگاري نارنجستان مي نويسم و امضا مي كنم: اسكيس يعني زندگي. آن زمان كه استاد تو مهندس موقر باشد. اگرچه نبايد اصل معماري را فراموش كنم و بيش از حد به سمت نقاشي بازي بروم ولي در روزهاي اوج بيان معماري ام هستم و از اين نقاشي بازي لذت مي برم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 23 May 2009 12:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=charchoob&amp;postid=76</comments>
<dc:creator>charchoob</dc:creator>
<guid>http://charchoob.blogfa.com/post-76.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روند رشد کودکم</title>
<link>http://charchoob.blogfa.com/post-75.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این روزها به یک خانه تکانی احتیاج دارم. مدتی است به خودم نرسیده ام. کودکم را فراموش کرده بودم. کودک درونم را. همانی که با خودم عهد بسته بودم متولد سال شصت و هفتش کنم. مدتی بود که از رشد ایستاده بود. باید با خودم خلوت کنم. کفش هایم نیازمند تعمیرند. باید تعمیرشان کنم و دومرتبه بی وقفه بدوم. خدا را شکر که استهبان هرچه را که نداشته باشد یک طبیعت دست نخورده بکر دارد. آبشار مکان خلوت من با کودک درونم است. فقط منم و او. تنهای تنها. تلفنم را خاموش می کنم، بر تخته سنگی می نشینم و از این بهشت زمینی انرژی می گیرم. یکی ، دو روز گور پدر معماری!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 15 May 2009 12:17:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=charchoob&amp;postid=75</comments>
<dc:creator>charchoob</dc:creator>
<guid>http://charchoob.blogfa.com/post-75.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قدم زدن در جاده معماری در نهایت حقارت به شیوه فرانک لوید رایت</title>
<link>http://charchoob.blogfa.com/post-74.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جارو کردن کلاس هم نعمتی است. بیست ، سی تا دانشجو چهار ساعت با یونولیت کار می کنند و آشغال می ریزند. و بعد از چند ساعت تو سر کلاس طرح پنج سال چهارمی ها با استاد محبوبت در همان کلاس نشسته ای. لذت بخش است جارو کردن کلاس چرک و کثیف وقتی که استاد محبوبت از تو بخواهد...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 07 May 2009 14:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=charchoob&amp;postid=74</comments>
<dc:creator>charchoob</dc:creator>
<guid>http://charchoob.blogfa.com/post-74.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>توهم توطئه و ده نمكي و من و مهندس رحيمي</title>
<link>http://charchoob.blogfa.com/post-72.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;يك دانشجوي معماري گاهي از فرط كمبود خواب و فشار كار مي زند به سرش. آن زمان است كه يا چرنديات مي گويد و يا چرت و پرت مي نويسد. شما ببخشيدش...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;آي حالم به هم مي خورد از اين مرد ...&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سينمايي كه در چند سال گذشته يك صد هزار تومان فروش نكرده و اصلا تعطيل بوده حالا يك دفعه شده غلغله. ملت با داد و دعوا و زد و خورد واردش مي شوند. تازه هزينه بليتش را هم دو برابر كرده! زن و مرد و بچه و نوزاد و جنين دوست دارند اخراجي ها نگاه كنند. دردم مي گيرد. قلبم. قلبم به درد مي آيد  از شهرونداني كه كباده مذهب و نجف كوچكي بودن مي كشند، ادعاي شهيد پروري و سنگرداري در جنگ هشت ساله مي كنند، آن وقت سراسيمه به استقبال فيلمي مي روند كه فضاي روحاني جبهه را به ركيك ترين شوخي هاي جنسي قابل پخش مي آلايد. متنفرم از مسعود ده نمكي. انساني كه نه جاهليت هاي ديروزش به آدميزاد مي ماند نه روشنفكري امروزش! ده نمكي همان تندروي ديروز است كه در قالب زيباتري افكارش را اشاعه مي دهد. اي كاش براي پول گرفتن از عابر بانك به آبشار استهبان نمي رفتم و سينما قدس استهبان را نمي ديدم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 416px; HEIGHT: 502px&quot; height=486 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://xs538.xs.to/xs538/09184/spm_a0278969.jpg&quot; width=384 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;توهم توطئه و ده نمكي و من و مهندس رحيمي&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ده نمكي هميشه در توهم توطئه به سر مي برد. چه روزي كه شاهكار سينمايي اش در جشنواره جايزه نمي گيرد و چه روزي كه بهترين گروه سينمايي را در كنار كمك هاي آشكار و پنهان دوست و دشمن مي گيرد تا فيلمش فروش چند ميلياردي كند. دركش مي كنم. چرا كه خود نيز به اين بلا دچارم. سوال هاي بي پاسخ آزارم مي دهد. نمي دانم چرا رشته ما تنها چند استاد ثابت دارد. نمي دانم چرا مهندس م. هنوز يك ترم نيامده دارد با دلخوري مي رود. يا چرا مهندس الف. يك دهم انرژي هميشگي اش را در كلاس هاي استهبان خرج مي كند و يا مهندس ب. سر كلاس با لب تاپش بازي مي كند! و چرا مهندس رحيمي در كمال ناباوري اعلام مي كند كه از ترم آينده ديگر به استهبان نخواهد آمد. واي خدا دارم ديوانده مي شوم. رحيمي نباشد چه كسي معماري استهبان را مي چرخاند؟ ... لعنت به مسعود ده نمكي كه هر چه مي كشيم از او و هم كيشانش است! خدايا كمكم كن بخوابم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 01 May 2009 00:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=charchoob&amp;postid=72</comments>
<dc:creator>charchoob</dc:creator>
<guid>http://charchoob.blogfa.com/post-72.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> آرام بخش خنگ</title>
<link>http://charchoob.blogfa.com/post-71.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اگر چه با گرم شدن پياپي زمين تقويم جلالي هم گاه غلط از آب در مي آيد و در زمستان فروردين از راه مي رسد، اما هنوز هم آغاز رسمي بهار شور و شعفي به من مي بخشد كه با كمتر چيز ديگري قابل مقايسه است. زمين، سبز، درخت، سبز، هوا، سبز... سبز را كه مي بينم بي اختبار مثل يك گوسفند رها شده از گله حس مي كنم در نهايت آزادي ام و در رقص طبيعت به دور خودم مي چرخم. گويا گاهي لازم است جز مساحت دايره اطرافم به شعاع يك متر، هيچ چيز ديگري را نبينم. انگار در اين دايره بسته خدا هم با من در حال رقصيدن است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 420px; HEIGHT: 291px&quot; height=303 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://farm4.static.flickr.com/3248/2355403899_0afa08d884.jpg&quot; width=412 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 15 Mar 2009 09:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=charchoob&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>charchoob</dc:creator>
<guid>http://charchoob.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>راهي را خواهم ساخت</title>
<link>http://charchoob.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جوجه مهندس آمد سر كلاسمان. با گلوي باد كرده و نگاه مغرورانه. و يك دنيا ادعا كه طراحي فلان شهرك شيراز كار من است و نمي دانم با اين سن و سالم پروژه ي هفتصد ميليارد واحدي فلان جا از ذهن من تراوش كرده و در دانشگاه بهمان اسيست فلاني هستم و چه مي دانم شما را به عرش اعلا مي برم و ... و تازه كلي هم ناراحت مي شوم اگر به من بگوييد مهندس. كه من منهدس نيستم، معمار هستم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از قبل مي شناختمش. جلسات اول خيلي حرف هاي قشنگ قشنگ مي زند ولي معمولا بعدا در عمل كم مي آورد. البته از حق نگذريم بيچاره براي آنكه بتواند توانايي هايش را به دانشجوياني كه بالاجبار پذيرفته اند اش، ثابت كند دارد خودش را به آب و آتش مي زند و با تمام وجودش مايه مي گذارد. سواد تئوري بالايي هم دارد ولي تجربه تدريس ندارد و اين مي تواند بزرگترين مشكل يك استاد درس مقدمات طراحي معماري باشد. با اين حال پذيرفته ايم اش و به او اعتماد كرده ايم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از هفته پيش همراه تعداد اندكي از بچه ها علاوه بر كلاس خودمان، سر كلاس يكي از اساتيد ديگر نيز حاضر مي شوم و پروژه های او را نيز انجام مي دهم. استاد كلاس هم استقبال كرد و كلي روحيه بهمان داد. البته پيشاپيش هشدار داد كه معمولا مجبور مي شويم تمام هفته را در استهبان بمانيم و كار كنيم و بيداري بكشيم. و در ضمن احتمالا تا آخر ترم زير فشار كارهاي دو استاد خواهيم مرد! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;مي گويند براي انسانهاي خواهان پيشرفت هيچ بن بستي وجود ندارد. يا راهي را خواهند رفت، يا راهي را خواهند ساخت.&lt;/STRONG&gt;  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 13 Mar 2009 09:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=charchoob&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>charchoob</dc:creator>
<guid>http://charchoob.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دموکراسي و گاو    </title>
<link>http://charchoob.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;با هزار زور و زحمت هنگام انتخاب واحد پر سرعت ترين کافي نت شهر را انتخاب مي کني،  پس از يک ساعت استرس و انرژي هدر دادن پشت کامپيوتر، پس از کلي ترس و لرز که &quot;اي خدا اينو حذف کنم اون يکيشو بگيرم فلان نشه&quot; و &quot;اي خدا تا اين تداخل زماني رو برطرف مي کنم اين دو تا جاي خالي پر نشه&quot; و &quot;اي خدا…&quot; و &quot;اي خدا…&quot; و &quot;اي خدا…&quot; بالاخره استاد خوبه ي دانشگاه براي درس پنج واحدي ات که خدا تومان هم بابت شهريه اش توي جيب دانشگاه ميريزي گيرت مي آيد و سر خوش با کلي اميد و آرزو مي روي سر کلاسش. يک جلسه هم سر کلاس درس استاد محبوبت مي نشيني و هم تو از ديدنش کيف مي کني و هم احتمالا او!&lt;BR&gt;خوشحال و شنگول بر ميگردي و يک هفته براي خودت با تمارين دست آزاد استاد حال مي کني. که يکهو مي بيني مدير گروهت استادت را داده به يک مشت ترم بالايي که نفوذ بيشتري در دانشگاه دارند و جوجه مهندسي که هنوز مهر مدرک فوق ليسانسش خشک نشده ، شده استاد تو! نه مي تواني اعتراض کني، نه اعتصاب، نه شکايت، نه دعوا و نه گفتمان. هر چند تا که باشيد پرونده تان را مي گذارند زير بغلتان و مي گويند: &quot;هرِّي!&quot;&lt;BR&gt;آن زمان است که به اين نتيحه مي رسي که حق انتخاب در &lt;STRONG&gt;دانشگاه آزاد اسلامي واحد استهبان&lt;/STRONG&gt; يعني کشک! ماده سفيدي که اصالتا تنها از گاو ترشح مي شود (!)&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Mar 2009 14:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=charchoob&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>charchoob</dc:creator>
<guid>http://charchoob.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دو قدم مانده به صبح انسانیت</title>
<link>http://charchoob.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;محبوب من آقايي كن من رو به غلامي ببر، يك پول سياه بفروشم، دوباره مفتي بخر. ارزان ترين جنس حراجي مي شم، دور تو مي گردم و حاجي مي شم. بسم الله الرحمن الرحيم. سلام عرض مي كنم خدمت يكان يكان هم وطنان جان، باز هم از معبر شبکه محترم چهار سیما رد برنامه دو قدم مانده به صبح روي به روي هم وطنان درجه يک، پشاني بلند، روی سپید و رستگار خودم هستيم ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 422px; HEIGHT: 326px&quot; height=476 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://tv4.irib.ir/2ghadam/pic/DSC08972.jpg&quot; width=548 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اینها دیالوگ هایی آشنا هستند. دیالوگ هایی که خاص یک نفرند و شبان هنگام شنونده شان را یاری می دهند تا از خستگی روزانه و دنیای شلوغ و بی رنگ خود فاصله بگیرد. دیالوگ های اختصاصی محمد صالح علاء&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دو قدم مانده به صبح قصد دارد بتواند پاسخی باشد درحد توان به گروه بزرگ مردم که چنان که باید سرنخ ها را نمی شناسد. نشانی ها را نمی دانند و یا نگرانند که بگویند آنقدر که دوست دارند نمی دانند. ساخت برنامه ای غیر متکلف با این رویکرد که ضمن معرفی نشانه های راهها و نمونه ها ی برتر برای انتخاب بهتر بتوانند از زندگی در متن باور و فرهنگ بگوید و نه در کنار و پیوست در ستایش چیزی دور دست. ترکیب کلی برنامه از حیث ساختار مبتنی بر حضور یک مجری ثابت یا دو مجری متغیر به شکل متناوب هر شب یکی از آن دو و مجری کارشناس های ویژه در هر رشته و حضور میهمان و بخش نماهنگ، وله و گزارش خواهد بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دو قدم مانده به صبح را از دست ندهید. احتمالا تا آخر امسال بیشتر از معبر امواج شبکه محترم چهار پخش نخواهد شد...  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Feb 2009 05:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=charchoob&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>charchoob</dc:creator>
<guid>http://charchoob.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
