چارچوب من دیگر تاریخ به روز رسانی مشخصی ندارد!

 

 تخم خشخاش از خودمان است!

یک مشت اتوبوس بنز قدیمی پشت سر هم مثل واگن های قطار ایستاده اند. کارگرها با حسرت نگاهشان می کنند. دوست ندارند سوار شوند ولی مجبورند. موعد رفتنشان رسیده. حیفش ایران را دوست داشتند. هر پنج شنبه ، جمعه ای که پول خوبی می گرفتند و دستشان می رسید ، موها را آب و شانه می کردند و یک دوری توی کوچه و خیابان می زدند. دختر های ترگل ورگل ایرانی را که نصف اندامشان را بیرون انداخته بودند می دیدند و آب از دهانشان جاری می شد. مثل نوشیدن شیره خشخاش برایشان لذت بخش بود. خشخاشی که در ایران تولید و مصرف می شد. با یک دو بطری که به اندازه پول یک روز کارشان پایشان آب می خورد ، تا صبح عقل را از سرشان می پراندند تا چهره دخترهای توی خیابان را فراموش کنند. برعکس اسمش که سگی بود ، این اخلاق سگی را از سرشان می پراند. این را نمی خوردند چه کار می کردند؟ چشم بود دیگر ، می دید. غریزه بود دیگر ، می کشید. به جهنم . خودشان می خواستند ... را نیندازند بیرون ... دور از خانواده ، دور از مملکت ... توی یک کشور با فرهنگ متفاوت ...

همه تحقیرشان می کردند. اگر می خواستند بروند خواستگاری کسی ، مثل حیوان از خانه به بیرون پرتشان می کردند. می خوردند تا این چیز ها را فراموش کنند.

از وقتی آمریکایی ها آمده بودند دیگر زنان کشورشان مجبور نبودند یواشکی زیر چادری که سر تا پایشان را می پوشاند رژ لب بزنند. یا به واسطه یک پسر بچه که دست راست و چب نمی شناسد با طبیب معالجشان صحبت کنند. حتی در بالا شهر پایتختشان ، آن جایی که آمریکایی ها می نشستند ، کافی شاپ هم ساخته بودند. ولی چه فایده. دختران آنجا مثل دختران اینجا هنوز آن قدر متمدن نشده بودند که بتوانند به راحتی با چشمشان توی خیابان از آن ها کام جویی کنند.

برایشان ایران مثل بهشت بود. ولی افسوس که اسمشان بد در رفته بود و بهشتیان به چشم جهنمی به آن ها نگاه می کردند.

امروز از میان مردم که رد می شدند تا بروند توی اتوبوس ، صدای لعنت فرستادن و نفرینشان را می شنیدند ، ... خدا پدر دولت رو بیامرزه که این بی شرف های بی پدر و مادر رو می فرسته کشورشون ... بر نمی گشتند. چرا که هر چقدر هم قصد دفاع از خود را داشتند باز محکوم می شدند. ننگ بی ناموسی و بی ایمانی را باید تحمل می کردند و از این جا می رفتند.

.................

..........

.....

آن نوشیدنی سگی هم دیگر کارساز نیست!

یک ساختمان نیمه کاره دور از شهر. در شهرک تازه تاسیسی که دولت دارد در آن با عنوان مسکن نود و نه ساله برای مردم آپارتمان سازی می کند. صدای نا مفهوم یک دختر پانزده ، شانزده ساله عقب مانده ذهنی ، صدای لذت بردن چند مرد که فارسی صحبت کردنشان با ما فرق می کند ... یک ناله و یک شیون که صدایش یه هیچ کسی نمی رسد ... از ترس گیر افتادن ، دختر کشته می شود و در کف ساختمان مسکن نود و نه ساله دفن می شود. انگار دارد تخم خشخاش کاشته می شود. یک دختر نگون بخت قربانی خشخاش ایرانی می شود.

...............

........

الآن مدتی از آن ماجرا گذشته است. کارگرها دارند سوار اتوبوس می شوند تا بروند در مزرعه آباء و اجدادیشان کار کنند و صادرات کشورشان را گسترش دهند. مردم سرشان را توی برف کرده اند و فکر می کنند با رفتن آن ها دیگر دختران عقب مانده ذهنی نمی میرند. همه فکر می کنند آن ها گناه کارند. همه دارند اشتباه می کنند. آن ها فقط تخم خشخاش ایرانی را به طرز ناشیانه ای کاشته اند. مادرانی که فحششان می دهند و نفرینشان می کنند ، نمی دانند که این تخم را دخترانشان سالهاست در وجود خود پرورش داده اند. نمی دانند که شوهرانشان مدت هاست کشت خشخاش می کنند و نمی دانند که فردا ، پس فردا که خانه هاشان در شهرک تازه تاسیس ساخته شد ، پسرانشان راه کارگرها را ادامه می دهند. پسرانی که هم خانواده دارند ، هم ازدواج می کنند و هم تحقیر نمی شوند.

کسی به این چیزها فکر نمی کند. همه مردم یک صدا فریاد می زنند بروید گم شید از مملکت ما بیرون ... و آن ها سوار شده اند.  و پرده ها را کشیده اند تا بهشتیان را نبینند.

اتوبوس ها روشن می شوند و حرکت می کنند و از مردم دور می شوند. و دیگر آن ها را نمی شود دید. ظاهرا همه چیز پایان یافته است. ...

کسی نمی داند که تخم خشخاش ایرانی مدت هاست در زمین های نود و نه ساله دولت کاشته شده است ... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 12:26 بعد از ظهر  توسط الف. ر.  |