اگر چه با گرم شدن پياپي زمين تقويم جلالي هم گاه غلط از آب در مي آيد و در زمستان فروردين از راه مي رسد، اما هنوز هم آغاز رسمي بهار شور و شعفي به من مي بخشد كه با كمتر چيز ديگري قابل مقايسه است. زمين، سبز، درخت، سبز، هوا، سبز... سبز را كه مي بينم بي اختبار مثل يك گوسفند رها شده از گله حس مي كنم در نهايت آزادي ام و در رقص طبيعت به دور خودم مي چرخم. گويا گاهي لازم است جز مساحت دايره اطرافم به شعاع يك متر، هيچ چيز ديگري را نبينم. انگار در اين دايره بسته خدا هم با من در حال رقصيدن است.

جوجه مهندس آمد سر كلاسمان. با گلوي باد كرده و نگاه مغرورانه. و يك دنيا ادعا كه طراحي فلان شهرك شيراز كار من است و نمي دانم با اين سن و سالم پروژه ي هفتصد ميليارد واحدي فلان جا از ذهن من تراوش كرده و در دانشگاه بهمان اسيست فلاني هستم و چه مي دانم شما را به عرش اعلا مي برم و ... و تازه كلي هم ناراحت مي شوم اگر به من بگوييد مهندس. كه من منهدس نيستم، معمار هستم.
از قبل مي شناختمش. جلسات اول خيلي حرف هاي قشنگ قشنگ مي زند ولي معمولا بعدا در عمل كم مي آورد. البته از حق نگذريم بيچاره براي آنكه بتواند توانايي هايش را به دانشجوياني كه بالاجبار پذيرفته اند اش، ثابت كند دارد خودش را به آب و آتش مي زند و با تمام وجودش مايه مي گذارد. سواد تئوري بالايي هم دارد ولي تجربه تدريس ندارد و اين مي تواند بزرگترين مشكل يك استاد درس مقدمات طراحي معماري باشد. با اين حال پذيرفته ايم اش و به او اعتماد كرده ايم.
از هفته پيش همراه تعداد اندكي از بچه ها علاوه بر كلاس خودمان، سر كلاس يكي از اساتيد ديگر نيز حاضر مي شوم و پروژه های او را نيز انجام مي دهم. استاد كلاس هم استقبال كرد و كلي روحيه بهمان داد. البته پيشاپيش هشدار داد كه معمولا مجبور مي شويم تمام هفته را در استهبان بمانيم و كار كنيم و بيداري بكشيم. و در ضمن احتمالا تا آخر ترم زير فشار كارهاي دو استاد خواهيم مرد!
مي گويند براي انسانهاي خواهان پيشرفت هيچ بن بستي وجود ندارد. يا راهي را خواهند رفت، يا راهي را خواهند ساخت.