تبليغاتX
چارچوب
چارچوب من دیگر تاریخ به روز رسانی مشخصی ندارد!

مدتها بود که فکر تاسیس یک هسته علمی درست و حسابی معماری در دانشگاه استهبان توی سرم بود. با یکی از دوستان دانشجوی عمرانی ام تصمیم گرفته ایم این فکر را عملی کنیم. اخبار درگوشی و شایعات فراوانی می گویند نمی شود. حتی یک هسته صرفا علمی. در استهبان نمی شود. نمی گذارند. سنگ جلوی پایت می اندازند... چه می دانم... در حال حاضر تنها بسیج دانشجویی در دانشگاهمان فعالیت می کند.

اگر بشود چه می شود! انجمن های علمی مختلفی تا کنون در دانشگاه راه افتاده اند و پس از مدتی به فراموشی سپرده شده اند. اگر از هر ده نفر تنها یک نفر هم به معماری علاقه مند باشد، می توان روی جمع اوری عضو حساب کرد. امروز با مدیر مسوول یکی از انجمن های معماری شیراز صحبت می کردم. به موفقیتم امیدوار بود. فقط کافی است سنگ بنای اولیه را به خوبی بگذارم. رفیق من، خودت کمکم کن.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 8:30 بعد از ظهر  توسط امين 

صبح هنگام های این زمستان بهاری جان می دهد برای اسکیس زدن از در و دیوار این شهر زمستانی. حس خوبی داری هنگامی که در بولوار چمران راه می روی و اجسام معمارانه مهندس ایروانیان را می بینی. بعد مینشینی یک گوشه و تخته شاستی ات را بر می داری و هرچه میبینی را می کشی. اگر این وسط یک هندزفری توی گوشت باشد و یک استاد شجریانی هم گوش کنی که می شود نور علی نور! شجریان و چمران و قلم و کاغذ یعنی زندگی! یعنی یک دنیا لذت از جنسی ماورای دنیا. لذت بخش تر از آن، آنست که عابرین حس می کنند تو یک نقاشی که خیلی حالی ات است! در چمران دیگر استادت نیست که کارت را جلوی چشمت پاره کند...

حیف ترم خوبی بود. ترم یک معماری من. حیف که دارد تمام می شود. حیف که استاد شصت ساله دمار از روزگارمان درآورد...  راستی گفتم استاد شصت ساله ، ... امروز با بچه ها قرار داشتیم در حافظیه آخرین پروژه استاد شصت ساله را تحویل بدهیم. استاد با وضع جسمانی بدی حاضر شده بود. می گفت از شدت عصبانیت برخاسته از تهمت هایی که به ما زده شده خون ریزی معده کرده ایم و فلان و بهمان ... می گفت شده ایم یوزارسیف پیر در این برهه از زمان. ای کاش حداقل جوان بودیم! و مدام می گفت: این نیز بگذرد.

می شنیدیم و در دل می گفتیم آره جان خودت... آن وقتی که جیک جیک مستونت بود... گمان کنم گریه های زار زار خانم الف. را یادش رفته بود یا شاید هم پاره شدن لیستش توسط خانم ز. لرزش دستش مرا به یاد لرزش های دست خانم س. می انداخت و بی خیالی اش در عین شرایط اسفبار مرا به یاد دیگر دوستانی که احتمالا آخر ترم از او بیست خواهند گرفت.

آخ! چارچوبم! می بینی بحثمان از کجا به کجا کشیده شد؟ ولش کن این مردک را. استاد شصت ساله دیگر دارد می رود از این دانشگاه. ولی چه بگویم ...

شده تا حالا که دلت برای سادگی های کودکی ات تنگ شود؟ با خودم فکر می کنم آیا این هم سن و سالهای من همان همبازی های دختر و پسر کودکی من اند؟

چرا آخر؟ چرا چارچوب؟ چرا به جایی رسیده اند که حالت به هم می خورد از دیدنشان؟

دم خانم ک. گرم. نه جانماز آب می کشد و نه استاد شصت ساله را مثال این اثیری ها به خودش نزدیک می کند. خوش به حالش. کاش من هم می توانستم مثل او باشم.

وای، نمی دانم، چرا اینقدر شخصی شد؟ به قول استاد شصت ساله شاید بهتر باشد فقط بگوییم: این نیز بگذرد.

.

.

.

.

به هرحال ترم یک معماری من تمام شد. با همه خوب و بدش. حال می توانم با خیال راحت بنشینم و اسکیس بزنم و این شهر را روی کاغذم بیاورم. وای، حس خوبی داری وقتی شهر بزرگت روی کاغذت جای گیرد...  

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 6:3 بعد از ظهر  توسط امين  |