تبليغاتX
چارچوب
چارچوب من دیگر تاریخ به روز رسانی مشخصی ندارد!

مردی که شبانه سر راه خوانسار سوار اتومبیل ما شد ، خودش را با دقت در پالتو بارانی سورمه ای پیچیده و کلاه لبه بلند خود را تا روی پیشانی پایین کشیده بود. مثل این که می خواست از جریان دنیای خارجی و تماس با اشخاص محفوظ بماند. بسته ای زیر بغل داشت که در اتومبیل دستش را حایل آن گرفته بود. در نیم ساعتی که در اتومبیل با هم بودیم در صحبت با راننده و سایر مسافرین شرکت نکرد. از این رو تاثیر سخت و دشواری از خود بر جای گذاشته بود. هر دفعه که چراغ اتومبیل و یا رو شنایی خارج و داخل اتومبیل ما را روشن می کرد ، من دزدکی نگاهی به صورتش می انداختم. صورت سفید رنگ پریده و بینی کوچک قلمی داشت و پلک های چشمش از خستگی پایین آمده بود. شیار گودی دو طرف لب او دیده می شد که قوت و اراده او را می رسانید. مثل این که سر او از سنگ تراشیده شده بود. فقط گاهی تک زبانی را روی لبهایش می مالید و در فکر فرو می رفت.

اتومبیل ما در خوانسار جلو گاراژ مدنی نگهداشت. اگرچه قرار بود تمام شب را حرکت کنیم ولی راننده و همه مسافرین پیاده شدند. من نگاهی به گاراژ و قهوه خانه انداختم . به نظرم چندان مهمان نواز نیامد. بعد کنار اتومبیل رفتم برای اطمینان به راننده گفتم :

« از قرار معلوم امشب را باید اینجا اطراق بکنیم ؟ »

« بله. راه بده. امشبو می مونیم. فردا کله سحر حرکت می کنیم. »

شخصی که پالتوی بارانی به خود پیچیده بود به طرفم آمد و با صدای خفه ای گفت : « این جا جای مناسب نداره. اگه آشنا یا محلی برای خودتون در نظر نگرفتین ، بیاین منزل من. »

« خیلی متشکرم. ولی نمی خوام اسباب زحمت بشم. »

« من از تعارف بدم میاد. من نه شما رو می شناسم و نه می خوام که بشناسم و نه می خوام منتی سرتون بگذارم. چون از وختی که اتاقی به سلیقه خودم ساخته ام ، اتاق قبلی ام بی مصرف افتاده. فقط گمون می کنم از قهوه خونه راحت تر باشه. »

لحن ساده و بی رو در باستی و تعارف و تکلیف او در من اثر کرد و فهمیدم که با یک فرد معمولی سر و کار ندارم.

گفتم : « خیلی خوب. حاضرم. » و بدون تردید دنبالش راه افتادم. او یک چراغ برق دستی از جیبش بیرون آورد. یک ستون روشنایی تند و زننده جلوی پای ما افتاد. از چند کوچه پست و بلند ، از میان دیوار های کاه گلی رد شدیم. همه جا ساکت و آرام بود. یک جور آرامش و کرختی در آدم نفوذ می کرد . . . صدای آب می آمد و نسیم خنکی که از روی درختان می گذشت به صورت ما می خورد. چراغ دو سه تا خانه از دور سوسو می زد. مدتی گذشت. در سکوت حرکت می کردیم. من برای این که رفیق ناشناسم را به صحبت بیاورم گفتم « اینجا باید شهر قشنگی باشه! »

او مثل اینکه از صدای من وحشت کرد بعد از کمی تامل آهسته گفت : « میون شهرهایی که من تو ایرون دیدم ، خونسارو پسندیدم. نه از این جهت که کشت زار ، درخت های میوه و آب زیاد داره. برای این که هنوز حالت و آتمسفر قدیمی خودشو نگهداشته. برای این که هنوز هنوز حالت این کوچه پس کوچه ها میون جرز این خونه های گلی و درخت های بلند ساکتش هوای سابق مونده و میشه اونو بو کرد و حالت مهمون نواز خودمونی خودشو از دست نداده. اینجا بیشتر دور افتاده و پرته. همین وضعیتو بیشتر شاعرونه می کنه. روزنومه ، اتومبیل ، هواپیما و راه آهن از بلاهای این قرنه. مخصوصا اتومبیل که با بوق و گرت و خاک ، روحیه شاگرد شوفر رو تا دورترین ده کوره ها می بره. افکار تازه به دورون رسیده ، سلیقه های کج و لوچ و تقلید احمقونه رو تو هر سولاخی می پیچونه. »

روشنایی چراغ برق دستی رو به پنجره ها می انداخت و می گفت : « ببین پنجره های منبت کاری ، خونه های مجزا داره. آدم بوی زمینو حس می کنه. بوی یونجه درو شده. بوی کثافت زندگی رو حس می کنه. صدای زنجره و پرنده های کوچیک. مردم قدیمی ساده و موذی. همه اینها دنیای گمشده قدیم رو به یاد می آره و آدم رو از قال و قیل دنیای تازه به دورون رسیده ها دور می کنه! »

بعد مثل این که یک مرتبه متوجه شد مرا دعوت کرده پرسید :

« شام خوردین؟ »

« بله تو گلپایگون شام خوردیم. »

از کنار چند نهر آب گذشتیم و بالاخره نزدیک کوه در باغی را باز کرد و هر دو داخل شدیم. به عمارت تازه سازی رسیدیم. وارد اتاق کوچکی شدیم که یک تخت خواب سفری ، یک میز و دو صندلی راحتی داشت. چراغ نفتی را روشن کرد و به اتاق دیگری رفت. بعد از چند دقیقه با پیژامه ی پشت گلی برگشت. رنگ گوشت تن وارد شد و چراغ دیگری آورد و روشن کرد. بعد بسته ای را که همراه داشت باز کرد و یک آباژور سرخ مخروطی در آورد و روی چراغ گذاشت. پس از اندکی تامل مثل این که در کاری دودل بود گفت : « می فرمایین بریم اتاق شخصی خودم؟ »

چراغ آباژور را برداشت. از دالان تنگ و تاریکی که طاق ضربی داشت و به شکل استوانه درست شده بود ، طاق و دیوارش به رنگ اخرا و کف آن از گلیم سرخ پوشیده شده بود ، رد شدیم. در دیگری را باز کرد. وارد محوطه ای شدیم که مانند اتاقی بیضی شکل بود و ظاهرا به خارج هیچ گونه منفذی نداشت به جز دری که به دالان باز می شد. بدون زاویه و بدون خطوط هندسی ساخته شده و تمام بدنه و کف آن از مخمل عنابی بود. از عطر سنگینی که در هوا پراکنده بود نفسم پس رفت. او چراغ سرخ را روی میز گذاشت و خودش روی تختخوابی که در میان اتاق بود نشست و به من اشاره کرد. کنار میز روی صندلی نشستم. روی میز یک گیلاس و یک تنگ دوغ گذاشته شده بودند. من با تعجب به در و دیوار نگاه می کردم و پیش خودم تصور کردم بی شک به دام یکی از ناخوش های دیوانه افتاده ام که این اتاق شکنجه اوست و رنگ خون درست کرده. برای این که جنایات او کشف نشود. و هیچ منفذ هم به خارج نداشت که به داد انسان برسند! منتظر بودم ناگهان چماقی به سرم بخورد یا در بسته بشود و این شخص با کارد یا تبر به من حمله کند. ولی او با همان آهنگ ملایم پرسید : « اتاق من به نظر شما چطور میاد؟ »

« اتاق؟! ببخشید من حس می کنم توی یک کیسه لاستیکی نشسته ایم. »

او بی آن که به حرف من اعتنایی کند گفت : « غذای من شیره. شمام می خورین؟ »

« متشکرم. من شام خورده ام. »

« یک گیلاس شیر بد نیس. »

تنگ و گیلاس را جلو من گذاشت. گرچه میل نداشتم ولی خواهی نخواهی یک گیلاس شیر ریختم و خوردم. بعد خودش باقی شیر را در گیلاس می ریخت. خیلی آهسته می مکید و زبان را روی لبهایش می گردانید. لبهای او برق می زد. پلکهای چشمش به طرز دردناکی پایین آمده بود. مثل این که خاطراتی را جستجو می کرد. صورت رنگ پریده جوان ، بینی کوتاه صاف و لبهای گوشتالود او جلوی روشنایی سرخ حالت ش ه و ت انگیز به خود گرفته بود. پیشانی بلندی داشت که یک رگ کبود برجسته رویش دیده می شد. موهای خرمایی او روی دوشش ریخته شده بود و مثل اینکه با خودش حرف بزند گفت : « من هیچ وقت در کیف های دیگرون شریک نبوده ام. همیشه یه احساس سخت یا یه احساس بدبختی جلو من رو گرفته. درد زندگی. اشکال زندگی. اما از همه این اشکالات مهمتر جوال رفتن با آدم ها است. شر جامعه گندیده ، شر خوراک و پوشاک ، همه این ها دائما از بیدار شدن وجود حقیقی ما جلوگیری می کنه. یه وقت بود داخل اونا شدم. خواستم تقلید سایرین رو در بیارم. دیدم خودمو مسخره کرده ام. هرچی رو که لذت تصور می کنند همه رو امتحان کردم. دیدم کیف های دیگرون به درد من نمی خوره. حس می کردم همیشه و در همه جا خارجی هستم. هیچ رابطه ای با سایر مردم نداشتم. من نمی تونستم خودمو به فراخور زندگی سایرین در بیارم. همیشه با خودم می گفتم : روزی از جامعه فرار خواهم کرد. به دهکده یا جای دوری منزوی خواهم شد. اما نمی خواستم انزوا رو وسیله شهرت یا نون دونی خودم بکنم. من نمی خواستم خودم رو محکوم افکار کسی بکنم یا مقلد کسی بشم. بالاخره تصمیم گرفتم که اتاقی مطابق میلم بسازم. محلی که توی خودم باشم. جائی که افکارم پراکنده نشه.

من اصلا تنبل آفریده شده ام. کار و کوشش مال مردم تو خالیس. به این وسیله می خوان چاله ای که تو خودشونه رو پر بکنن. مال افراد گدا گشنس که از زیر بته بیرون آمدن. اما پدران من که تو خالی بودن ، زیاد کار کردن و زیاد زحمت کشیدن و فکر کردن و دیدن و دقایق تنبلی گذروندن. این چاله تو اونا پر شده بود و همه ارث تنبلی شونو به من دادن. من افتخاری به اجدادم نمی کنم. علاوه بر این که توی این مملکت طبقات مث جاهای دیگه وجود نداره. و هر کدوم از وله ها و سلطنه ها رو که درست بشکافی دو ، سه پشت پیش اونا دزد یا گردنه گیر یا دلقک درباری یا صراف بوده. اگر هم زیاد پا پی اجدادم بشم بالاخره جد هر کسی به گوریل و شامپانزه می رسه. اما چیزی که هس من برای کار آفریده نشده بودم. اشخاص تازه به دورون رسیده متجدد فقط می تونن به قول خودشون توی این محیط عرض اندام بکنند. جامعه ای که مطابق سلیقه و حرص و ش ه و ت خودشون درس کردن و در کوچک ترین وظایف زندگی باید قوانین جبری و تعبد اونا رو مثه کپسول قورت داد! این اسارتی که اسمشو کار گذاشتن و هر کسی حق زندگی خودشو باید از اونا گدایی بکنه. توی این محیط فقط یه دسته دزد ، احمق بی شرم و ناخوش حق زندگی دارند و اگه کسی دزد و پست و متملق نباشه میگن : « قابل زندگی نیس! » دردهایی که من داشتم بار موروثی است که زیرش خمیده شده بودم. اونا نمی تونن بفهمن. خستگی پدرانم در من باقی مونده و نوستالژی این گذشته رو در خودم حس می کردم.

می خواستم مثل جونورای زمستونی تو سولاخی فرو برم ، تو تاریکی خودم غوطه ور بشم و در خودم قوام بیام. چون همون طوری که توی تاریکخونه عکس روی شیشه ظاهر میشه ، اون چیزهایی که در انسون لطیف و مخفیس در اثر دوندگی زندگی و جار و جنجال و روشنایی خفه میشه و می میره. فقط توی تاریکی و سکوته که به انسون جلوه می کنه. این تاریکی توی خودم بود. بی جهت سعی داشتم که اونو مرتفع بکنم. افسوسی که دارم اینه که چرا مدتی بیخود از دیگرون پیروی کردم. حالا پی بردم که پر ارزش ترین قسمت من همین تاریکی ، همین سکوت بوده. این تاریکی در نهاد هر جنبنده ای هست. فقط در انزوا و برگشت به طرف خودمون ، وختی که از دنیای ظاهری کناره گیری می کنیم به ما ظاهر میشه. اما همیشه مردم سعی دارن از این تاریکی و انزوا فرار بکنن. گوش خودشونو در مقابل صدای مرگ بگیرن. شخصیت خودشونو میون داد و جنجال و هیاهوی زندگی محو و تابلو بکنن! نمی خوام که به قول صوفی ها : « نور حقیقت در من تجلی بکنه » برعکس انتظار فرود اهریمن رو دارم. می خوام همون طوری که هسم در خودم بیدار بشم. من از جملات براق و تو خالی منورالفکرها چندشم میشه و نمی خوام برای احتیاجات کثیف این زندگی که مطابق آرزوی دزدها و قاچاقچی ها و موجودات زر پرست احمق درست شده و اداره شده شخصیت خودمو از دست بدم.

فقط تو این اتاقه که می تونم در خودم زندگی بکنم و قوایم به هدر نره. این تاریکی و روشنایی سرخ برایم لازمه. نمی تونم تو اتاقی بشینم که پشت سرم پنجره داشته باشه. مثل اینه که افکارم پراکنه می شه. از روشنایی هم خوشم نمیاد. جلو آفتاب همه چیز لوس و معمولی می شه. ترس و تاریکی منشا زیباییس. یه گربه روز جلو نور معمولیس ، اما شب تو تاریکی چشماش می درخشه و موهاش برق می زنه و حرکاتش مرموز می شه. یه بته گل که روز رنجور و تار عنکبوت گرفتس شب مثل اینه که اسراری در اطرافش موج می زنه و معنی بخصوصی به خودش می گیره. تمام ترس های گمشده بیدار میشن. در تاریکی آدم می خوابه اما می شنوه. خود شخص بیداره و زندگی حقیقی آن وقت شروع می شه. آدم از احتیاجات پست زندگی بی نیازه و عوالم معنوی رو طی می کنه ، چیزهایی رو که هرگز به اونها پی نبرده ، به یاد میاره ... »

بعد از این خطابه سرشار یک مرتبه خاموش شد. مثل اینکه مقصود از همه اینها تبرئه خودش بود. آیا این شخص یک بچه پولدار خسته و زده شده از زندگی بود یا بیماری عجیبی داشت؟ در هر صورت مثل مردم معمولی فکر نمی کرد. من نمی دانستم چه جوابی بدهم. صورتش حالت مخصوصی به خود گرفته بود. خطی که از کنار لبش می گذشت گودتر و سخت تر شده بود. یک رگ کبود روی پیشانی ورم کرده بود. وقتی که حرف می زد پرک های بینی اش می لرزید. پریدگی رنگ او جلو نور سرخ حالت خسته و غمناکی به صورتش می داد. شبیه سری بود که با موم درست کرده باشند و با حالتی که در اتومبیل از او دیده بودم ، متناقض به نظر می آمد. سر خود را پایین می گرفت و لبخند گذرنده ای بر لبهایش نقش می بست. بعد مثل این که ناگهان متوجه شد با نگاهی سخت و تمسخر آمیز گفت : « شما مسافر و خسته هسین. من همش از خودم صحبت کردم! »

« راستش هر کی هرچه می گه از خودشه. تنها حقیقتی که برای هر کسی وجود داره خود همون شخصه. همه مون بی اراده از خودمون صحبت می کنیم. حتی در موضوعات خارجی احساسات و مشاهدات خودمونو به زبون کسون دیگه میگیم. مشکل ترین کار اینه که کسی بتونه حقیقتا همون طوری که هس بگه. »

از جواب دادن خودم پشیمان شدم. چون خیلی بی معنی ، بیجا و بی تناسب بود. معلوم نبود چه چیز را می خواستم ثابت کنم. گویا مقصودم فقط تملق غیر مستقیم از میزبانم بود. اما او بی انکه اعتنایی به حرف من بکند ، نگاه دردناکش را چند ثانیه به من انداخت. دوباره پلک های چشمش پایین آمد. زبان را روی لبهایش می مالید. مثل اینکه اصلا متوجه من نیست و در دنیای دیگری سیر می کند. گفت : « من همیشه آرزو می کردم که جای راحتی مطابق سلیقه و تمایل خودم تهیه بکنم. بالاخره اتاق و جایی که دیگرون درست کرده بودن به درد من نمی خورد. من می خواستم توی خودم و در خودم باشم. برای این کار دارایی خودمو پول نقد کردم. آمدم در این محل و این اتاقو مطابق میل خودم ساختم. تمام این پرده های مخملو با خودم آوردم. به تمام جزئیات اتاق خودم رسیدگی کردم. فقط آباژور سرخ یادم رفته بود. بالاخره بعد اونکه نقشه و اندازه اونو دستور دادم در تهرون درست بکنند ، امروز به من رسید وگرنه هیچ میلی ندارم که از اتاق خودم خارج بشم یا با کسی معاشرت بکنم. حتی خوراک خودمو منحصر به شیر کردم. برای این که در هر حالت ، خوابیده یا نشسته بتونم اونو بخورم و محتاج به تهیه غذا نباشم. ولی با خودم عهد کردم روزی که کیسه ام به ته کشید یا محتاج به کس دیگه شدم ، به زندگی خودم خاتمه بدم. امشب اولین شبی است که تو اتاق خودم خواهم خوابید. من یه آدم خوشبخت هسم که به آرزوی خودم رسیدم. یه نفر خوشبخت ، چه قدر تصورش مشکله ، من هیچ وقت نمی تونستم تصورشو بکنم. اما الآن من یه نفر خوشبختم. »

دوباره سکوت شد. من برای این که سکوت مزاحم را رفع بکنم ، گفتم : « حالتی که شما جستجو می کنین ، حالت جنین در رحم مادره که بی دوندگی ، کشمکش و تملق در میون جدار سرخ و گرم و نرم روی هم خمیده ، آهسته خون مادرش رو میمکه و همه خواهش ها و اجتیاجاتش خود به خود بر آورده میشه. این همون نوستالژی بهشت گمشده ایس که در ته وجود هر بشری وجود داره. آدم در خودش و تو خودش زندگی می کنه. شاید یه جور مرگ اختیاریس. »

او مثل این که انتظار نداشت کسی در حرف هایی که با خودش میزد مداخله بکند ، نگاه تمسخر آمیزی به من انداخت و گفت : « شما مسافرین و خسته هسین. بفرمایین بخوابین! »

چراغ را برداشت. مرا تا دم دالان راهنمایی کرد و اتاقی را که اول به آن جا وارد شده بودیم نشان داد. از نصف شب گذشته بود. من نفس تازه ای در هوای آزاد کشیدم. مثل اینکه از سردابه ناخوشی بیرون آمده باشم. ستاره های بالای آسمان می درخشیدند. با خودم گفتم آیا با یک مجنون وسواسی یا با یک آدم فوق العاده سر و کار پیدا کرده ام؟

...................................................................

فردا دو ساعت به ظهر بیدار شدم. برای خداحافظی از میزبانم مثل این که آدم نامحرمی هستم و به آستانه معبد مقدسی پا گذاشته ام ، آهسته دم دالان رفتم و با احتیاط در زدم. دالان تاریک و بی صدا بود. پاورچین ، پاورچین وارد اتاق مخصوص شدم. چراغ روی میز می سوخت. دیدم میزبانم با همان پیژامه پشت گلی ، دست ها را توی صورتش گرفته ، پاهایش را توی دلش جمع کرده ، به شکل بچه در زهدان مادرش در آمده و روی تخت افتاده است. رفتم نزدیک شانه او را گرفتم تکانش دادم. اما او به همان حالت خشک شده بود. هراسان از اتاق بیرون آمدم و به طرف گاراژ رفتم. چون نمی خواستم اتومبیل را از دست بدهم. آیا به قول خودش کیسه او به ته کشیده بود؟ آیا این تنهایی را که مدح می کرد ، از آن ترسیده بود و می خواست شب آخر اقلا یک نفر در نزدیکی او باشد؟ بعد از همه مطالب ، شاید هم این شخص یک نفر خوشبخت حقیقی بود و خواسته بود این خوشبختی را همیشه برای خودش نگه دارد و این اتاق هم اتاق ایده آل او بوده است.

از صادق هدایت . سگ ولگرد . داستان تاریکخانه ، تهران : چاپخانه بهمن ، خرداد ۱۳۴۲ ، با اندکی تغییر در لفظ

 

سریال یوسف پیامبر که از شبکه اول تلویزیون ایران پخش می شود را دیده اید؟ اگرچه شخصا از این سریال خوشم نمی آید و آن را دنبال نمی کنم ولی چند شب پیش به طور اتفاقی سکانسی از این سریال را دیدم که در آن یوسف به داخل چاه می افتد و پیر مردی می آید و به او می گوید پنج انگشت تو و چهارده بند انگشت تو نشانه پنج تن و چهارده معصوم است که در زمان پیغمبری محمد (ص) به دنیا می آیند!

« غریب تر از بهشت » تنها طرح یک مساله است. مساله ای که جامعه از طرح آن گریزان است. جامعه ای که این چنین خرافه گرایی را با نام دین ترویج می کند ، قدرت تعقلش از آن گرفته شده است. چنین جامعه ای نمی تواند پاسخی برای « غریب تر از بهشت » صادق هدایت بیابد.

برنامه چارچوبی ها از امروز تا همیشه

نه ، نترسیم. اگر با منطق با مساله برخورد کنیم با بوف کور هدایت هم خودکشی نخواهیم کرد. لطفا برای این مطلب « نظر » نگذارید! به جای آن بیایید با هم یک بار دیگر با توجه به عنوان پست به باز خوانی مساله بپردازیم. بعد از آن فقط فکر کنیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط امين