تبليغاتX
چارچوب
چارچوب من دیگر تاریخ به روز رسانی مشخصی ندارد!

اولئك كالانعام ...   ،     بل هم اضل ...

  

وقتي از دور بهش نگاه مي كنم زيباست. از بالاي يك كوه. برج هاي سر به فلك كشيده ساختمان هاي زيبا  اتومبيل هاي خوش رنگ و لعاب ولي فقط از دور ريباست. توي بطنش كه مي روم بوي گند گنديدگي اش حالم رو به هم مي زنه. آن قدر كثافت دور و برم هست كه آرام آرام بدون اين كه خودم بفهمم رنگ و بوي تعفن و كثافت مي گيرم. حالا ديگر شده ام يك آشغال. مثل خيلي هاي ديگر. آشغال كه نه ، يك چهار پا. حتي بدتر. تمام هستي ام توي شكمم خلاصه مي شود. قلبم سنگي شده. حواسم به دور و اطرافم نيست. مردم را نمي بينم. نمي خواهم كه ببينم. كلاهم را دو دستي مي چسبم مبادا باد ببردش.

از توي پياده رو رد مي شوم.آخر شب. توي يك پياده روي خلوت. پسر بچه اي صدايم مي كند. بر مي گردم. هفت ، هشت تا قرآن به دستش گرفته و با التماس از من مي خواهد يكي اش را بخرم. يك بچه خياباني. ولي با بقيه فرق مي كند. وحشتناك است. بچه بيچاره پنج سال هم ندارد. دست هايش به قدري كوچك است كه حتي چند قرآن جيبي كوچك را به سختي حمل مي كند. با سرعت مي دود طرف من و يكي از قرآن ها را پرت مي كند توي كاپشن من. مي خواهد در عمل انجام شده قرار بگيرم و يكي از قرآن ها رو بخرم. مات و مبهوت نگاهش مي كنم. قلب سنگي ام نمي گذارد معصوميتي كه در چشمانش برق مي زند را تماشا كنم. معصوميت يك بچه پنج ساله كه در اوج كودكي اش درست زماني كه بايد شاد باشد و در شادي هاي كودكانه اش سرخوش ، دارد در منجلاب فقر و فساد اجتماع كثيفش مي گندد. اين را زماني مي فهمم كه وقتي كودك از قرآن خريدن من نااميد مي شود ، وقتي دارم از او دور مي شوم به من فحش ناموسي مي دهد. جمله اي كه حتي معناي آن را هم نمي داند. كلماتي كه حتي زبان كوچكش نمي تواند آن را به درستي تلفظ كند. قلب سنگي ام چشمم را كور كرده و گوشم را كر. ازش دور مي شوم. با سرعت. نمي خواهم ببينمش. مي دوم. مي خواهم چهره معصومش را از ياد ببرم. مي خواهم فراموشش كنم ...

...

..

.

پشت فرمان ماشين توي ترافيك گير كرده ام. شيشه ها را كشيده ام بالا و صداي ضبط را بلند كرده ام تا صداي بوق و داد و دعواي راننده هايي را كه توي گره كور ترافيك دم عيد كنترل خود را از دست داده اند نشنوم.

تق

تق

تق

مرد ميانسالي ازم مي خواهد شيشه ماشين رو بكشم پايين. همسرش كنارش ايستاده و پسر بچه ده ، دوازده ساله اش دست پدر رو محكم گرفته و دارد به من نگاه مي كند. پدر گردن كج كرده و مي گويد :

"شرمنده آقا پسر ... م ... م م م ... ما ... ما مسافريم. از شهرستان اومديم. والله پول نداريم بر گرديم به شهرمون ... حالا ... شما ... اگه مي شه ..."

ديگه صدايش را نمي شنوم. مي دانم كه دروغ مي گويد. خودش هم مي داند كه مي دانم. از اين جور گداها زياد ديده ام. ولي اين يكي با زن و بچه اش به گدايي آمده. فرق مي كند. خيلي كار دشواري است. يك مرد غرور دارد. هر چقدر هم كه در اجتماع سرخورده باشد در مقابل خانواده اش شخصيت دارد. همسرش تكيه گاه خود را در مرد جستجو مي كند. پسر بچه اش در دنياي شيرين كودكي خود از پدر يك قهرمان ساخته است. فكر مي كند پدرش قوي ترين مرد دنياست. چه بر سر قوي ترين مرد دنيا آمده كه راضي شده است در مقابل ديدگان فرزندش در برابر يك پسر هفده ، هيجده ساله مثل من سر به زير بيندازد و گردن كج كند؟

واي

واي خداي من ، واي

حس بدي دارم ، خدا ، واي

واي به روزي كه شخصيت يك مرد در مقابل خانواده اش خرد شود. واي به روزي كه تكيه گاه يك خانواده سست شود. واي به روزي كه پشت يك مرد خم شود. واي به روزي كه كودكي بفهمد روياهاي كودكانه اش پوچ است و توهم.

واي

واي از اين روزهاي تيره. واي از اين فقر. واي از فقري كه دين و ايمان و انسانيت را با خود مي برد. واي از فقري كه كوچك و بزرگ نمي شناسد.

مي خواهم گريه كنم. ولي افسوس كه چشمان زيادي نظاره گر من اند. اين دنياي صنعتي سنگ شده بي رحم منتظر است تا اشك هاي مرا ببيند و مرا ضعيف بينگارد. دوست دارم زمين دهن باز كند و مرا همراه با بوي تعفنم به اعماق خودش ببرد. ولي نبايد در مقابل دنيا كم بياورم. يك قلب سنگي احساس حالي اش نمي شود. با بي رحمي تمام شيشه را مي كشم بالا.

روي بر مي گردانم و نگاه مي كنم به مردمي كه با اشتياق تمام دارند لباس عيد و سبزه و سيب و سمنو مي خرند. چه لباس هاي خوشكل و رنگارنگي. ولي چه فايده ؟ آدمي كه رنگ دلش خاكستري است هر لباسي كه بپوشد باز خاكستري مي نمايد. زماني كه نه قرمز عشق هست و نه آبي احساس چه معنايي دارد كه لباست رنگ سال باشد؟ مي خواهم از قيد تظاهر رها شوم و بشوم هم رنگ دلم. رنگ سال من خاكستري است. سفره هفت سين من به جاي سبزه سنگ دارد و به جاي سماق ، سرب. قرمز سيبش قرمز خون است و سبزي اش سبزي لجن. امسال با لباس خاكستري سر سفره مي نشينم. سفره ام روح ندارد. مثل خودم. قرآن را از سر سفره بر مي دارم و از پنجره به بيرون مي اندازم. حس مي كنم احساس خوبي دارم. در دل فرياد مي زنم ؛ خدايا من يك چهار پايم.

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 0:1 قبل از ظهر  توسط امين