نيم ساعته كه كنار خيابان ايستادم. يك ماشين شخصي جلوي پايم بوق ميزند.
- كجا ميري؟
- ترمينال
- بيا 500 تومان مي برمت.
- كرايه اش كه 175 تومانه.
- الآن تاكسي گيرت نمياد.
- چه ربطي داره؟
- من دربست مي برمت.
- من كه نخواستم دربست برم.
- الآن تاكسي گيرت نمياد. مجبوري دربست بري.
راست ميگه . مجبورم سوار شم. سوار مي شوم.
- هميشه اينجا اين قدر خلوته؟
- الآن عصره. راننده تاكسي ها حوصله كار كردن ندارند.
- يعني چه؟! مگه شغلشون اين نيست؟
- خب كه چي؟
- منظورم اينه كه اين راننده تاكسي هايي كه كار نمي كنند از كجا نون ميارن مي خورن؟
- بنزينشون رو ميفروشند. نه استهلاك دارند نه اعصاب خوردي رانندگي رو. راحتن به مولا. من هم تو فكرشم برم يه خط روي كاپوت اين بکشم و بكنمش آژانس. با پول بنزينش حداقل عصرها ميشينم تو خونه.
- ولي پولش حرومه.
- كي گفته حرومه؟ بنزين خودمه دوست دارم بفروشم.
- بنزين خودت نيست. مال بيت الماله. بايد مردم رو باهاش جابجا كني ، نه اين كه بفروشيش به ماشيناي شخصي
.- تو اين زمونه كي تو فكر حلال و حرومه. تو هنوز جووني. بزرگتر كه شدي به حرف من مي رسي. بايد كلاهت رو دو دستي بچسبي كه باد نبردش.
- مگه شما ها ادعاي مذهبي بودن نداريد؟ اون تسبيح چيه كه از آينه وسط ماشينت آويزون كردي؟ اون قرآن روي داشبورد ماشينت چه معنايي داره؟
- شما ناراحتي پياده شو.
- ديگه دير شده واسه پياده شدن. رسيديم به ترمينال. بفرما اين هم 500 تومانت.
از صبح كه بيدار مي شي تا شب سر چند نفر رو كلاه مي گذاري؟ از صبح كه بيدار مي شي تا شب به چند نفر اجازه مي دهي سرت كلاه بگذارند؟ اصلا اين كلاهه ديگر شده جزيي از زندگي ما. شايد هم نوعي ارزش به حساب مياد . ارزشي كه بهش مي گيم زرنگي! اون وقت نماز هم مي خونيم. چه هه! خنده داره ، نه؟
شايد فراموش كرديم كه زندگي به جز پر و خالي كردن شكم چيزهاي زيباتر ديگري هم دارد. شايد فراموش كرديم كه اين زندگيه ابدي نيست و شايد فراموش كرديم هممون بالاخره روزي روي اين تخت سخت و سنگي مرده شور خونه مي خوابيم ...

برنامه چارچوبي ها از امروز تا همیشه
فاصله خونه تا ترمينال به اندازه 175 تومان كرايه است. يعني خيلي زود مي رسي. شك نكن كه زندگي ات رو باختي اگه فكر كني به اندازه 500 تومان راهت طول مي كشه. مواظب باش به تو دوزي هاي چرم و صندلي هاي راحت و موسيقي آرامش بخشي كه توي تاكسي پخش مي شه اسير نشي. اينا رو درست كردن كه ازشون لذت ببري ولي نبايد بهشون دلبسته بشي. چون وقتي كه به ترمينال برسي راه ديگري نداري جز اين كه پياده بشي.
در اين فاصله 175 توماني اگر مسافران تاكسي رو اذيت كني ، اگر پول هاشون رو يواشكي يا به زور از توي جيبشون كش بري ، اگر به تاكسي خسارت وارد كني ، اگر ... فقط تا زمان رسيدن به ترمينال مي توني از كارهات لذت ببري. آخرش با يك دست لباس ساده هر چي از اين و اون كش رفتي رو توي تاكسي مي گذاري و پياده ميشي. و تاكسي دور مي زنه و برمي گرده تا مسافر بعدي رو بياره. و تو مي موني و عذاب وجدانت. پس بياييد آگاه باشيم به كارهايي كه مي كنيم چون خيلي زود به ترمينال مي رسيم.
نمی شود فقط نشست و به خاطر اوضاع نابسامان غر زد. وقتی این وبلاگ رو تاسیس کردم هدفم این بود که راهکارهایی رو پیشنهاد کنم که بتوانیم با همین شرایط بهتر زندگی کنیم. مشکل ما این است که منشا تمام مشکلاتمون رو به دولتمردان نسبت می دهیم ولی بالاخره پیشرفت رو باید از یه جایی شروع کرد دیگه.
از این به بعد به بعضی از صفحات وبلاگ قسمتی با عنوان «برنامه چارچوبی ها از امروز تا همیشه» اضافه خواهد شد. هرکسی که چارچوب رو می خواند، هر کسی که اهداف چارچوب رو اهداف خودش می داند باید این قسمت ها رو بخواند و اگر عقلش اونها رو قبول کرد به اونها عمل کند. یادتون نره عقل نه احساس.