تبليغاتX
چارچوب
چارچوب من دیگر تاریخ به روز رسانی مشخصی ندارد!

 روزی روزگاری دو تا دوست بودند به نام های محمود و غلام حسین که داشتند مشکلات مردم رو حل می کردند…

 

محمود: هی غلام حسین، روزنامه ها رو خوندی؟ میگن قشر آسیب پذیر خیلی بهشون فشار اومده از تورم.

غلام حسین: قشر چی چی؟!

محمود: آسیب پذیر. همون بدبخت بیچاره های خودمون.

غلام حسین: ها! ، از اول می گفتی ، من هم یه چیزایی شنیدم. میگن رقم اجاره خونه ها وضعش خیلی خرابه. هر روز داره تعداد صفرهاش زیادتر می شه. گوشت و مرغ و برنج و ماهی و … هم که نگو. تازه ماهی هم باید هفته ای دو بار خورده بشه ولی اون قشری که گفتی پول ندارن بخرن.

محمود: مگه چقدره پولش؟ ما که از عباس آقا نارمکی می خریم واسمون خیلی ارزون حساب می کنه. بقیه هم اگه مشکل دارند بیان از عباس آقا نارمکی بخرن.

غلام حسین : خب حاجی جون، اون رعایت حال شما رو می کنه. دیگه به هر حال رئیسی گفتن، مرئوسی گفتن.

محمود: ولی من که همیشه گفتم خادم ملت هستم.

غلام حسین: خب، اینا که همه تعارفه. بی خیال. داشتم می گفتم. الآن که داشتم می اومدم خونتون سر کوچه ، همین عباس آقا نارمکی یه نوع ماهی داشت می فروخت کیلویی 8 هزار تومن.

محمود: اوه اوه، 8 هزار تومن چند تا صفر داره؟

غلام حسین: معلومه دیگه 3 تا.

محمود: وایستا یه فکری به ذهنم رسیده شاهکار.

غلام حسین: نه بابا؟! جدی می گی؟

محمود: آره به جون غلام. این دیگه اگه اجرا بشه کلا مشکل گرونی حل میشه. مردم هم صبح تا شب به حالمون دعا می کنند.

غلام حسین: بگو دیگه جون به لبم کردی.

محمود: مگه نگفتی 8 هزار تومن سه تا صفر داره؟ خب، صفر که ارزشی نداره. ما سه تا صفرش رو برمی داریم میشه 8 تومن. اون وقت دیگه همه چیز ارزون میشه.مثلا یه خونه 100 میلیون تومنی میشه 100 هزار تومن. این مردم دیگه چی از خدا میخوان؟

غلام حسین: الله اکبر. ایول بابا محمود تو دیگه کی هستی؟ من که کف کردم. تازه این جوری پول ما از پول آمریکا هم گرون تر میشه.

محمود: راست میگیا. به اینش فکر نکرده بودم. این جوری حال اون مرتیکه جنگ طلب رو هم میگیریم. نه؟

غلام حسین: میگم محمود، یادته 2 سال پیش به مردم گفتی ما باید نخبه ها رو بیاریم سر کار تا به جای این که برن کشور همون مرتیکه توی ایران خودمون مشکلات کشور رو حل کنند؟

محمود: ها! ، آره یادم یادم رفته بود. یادم بنداز بعدا ترتیبش رو بدم.

غلام حسین: نه بابا نمی خواد، اگه هزار تا نخبه رو هم دور هم جمع کرده بودی، حالا می تونستند یه همچین پیشنهاد تمیزی بدن ؟ والا تو خودت نخبه ای به خدا.

محمود: دیگه خجالتم نده. من فقط خادم ملت ام. پس یادت باشه فردا بری این تصمیمی رو که امروز گرفتیم به همه مردم اعلام کنی.

غلام حسین: باشه. خب ، الحمد لله. میگم، محمود حواست بود چه مشکل بزرگی رو حل کردیم؟ خدا رو صد هزار مرتبه شکر که گرونی رو ریشه کن کردیم از این مملکت.

محمود: آره، خدایا شکرت. پس پیش به سوی عدالت.

 

توجه: محمود و غلام حسین صرفا دو شخصیت داستانی اند و به هیچ عنوان وجود خارجی ندارند. هرگونه تشابه اسمی کاملا تصادفی است. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 9:25 قبل از ظهر  توسط امين  | 

بالاخره با کلی کلنجار رفتن با خودم و مشاوره گرفتن و صحبت کردن با این و اون رشته عمران رو انتخاب کردم. امروز صبح رفتیم به شهر مقدس و شهید پرور استهبان و ثبت نام کردیم. دانشگاهش خوبه و امکانات خوبی داره (البته خوابگاه نداره). ولی شهرش و مردمش . . .

میگن استاداش خیلی سختگیر هستند. امیدوارم بتونم از پس رشته عمران بربیام. یکی از شما عزیزان گفته بود حواست باشه درجا نزنی. ولی با این شرایطی که من اینجا می بینم باید حواسم باشه پس نرم ، حالا درجا نزدن پیشکش!

راستی از خانم ستاره تنها ، خانم الهام ،  خانم سحر ،  خانم خودم ، خانم مرجان ، آقای حسن جهانبخش ، آقای 304 باصفا! ،  خانم یاس و همه دوستان دیگری که واقعا لطف کردند ، وقت خودشون رو برای من گذاشتند، نظر دادند و در این انتخاب با من شریک بودند با تمام قوا! تشکر می کنم. دوستان خوبم امیدوارم یه روزی بتونم جبران کنم.

 

کارت دانشجوییم رو گرفتم از دانشگاه اومدم بیرون. حس بدی نداشتم. نمی دونستم باید خوشحال بود یا ناراحت. امیدوارم 4 سال دیگه وقتی برای آخرین بار از این در خارج میشم حس خوبی داشته باشم. این اول بسم الله برام دعا کنین . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 10:24 بعد از ظهر  توسط امين  |