
سر چهار راه ، کنار ایستگاه اتوبوس ، روی نیمکت پارک ، توی ترمینال های مسافربری یا . . . فرقی نمی کنه. یه دختر کم سن و سال مضطرب و نگران با تلفن همراهش ور می ره. یه نگاه به صفحه موبایلش میکنه یه نگاه به دور و اطرافش. انگار قرار بوده کسی بیاد و دیر کرده. شاید هم می خواد کسی رو به سمت خودش جذب کنه. منتظر یک سلام یا حتی یک متلک از طرف یه غریبه است. می خواد بدونه که دیده شده. می خواد بدونه برای بقیه جذابه. می خواد ابراز وجود کنه . . .
دختر خیابانی دیگه تابلو شده. تابلویی که خواننده های حرفه ای از فاصله های دور به راحتی واژه هاش رو می خونند. تازه فراری ها خیلی زود توی تله گرگ ها گرفتار میشن. اما قدیمی ها اون قدر طعم نامردی ها رو چشیدن که می دونند نباید با هر کسی رفاقت کرد. خیلی وقت ها خودشون طعمع ای میشن برای سر کیسه کردن مردها و پسرهایی که احساساتشون بر همه چیزشون غلبه می کنه. اونهایی که برای حفظ آبروشون حاضرند مدت ها به اون دختر مضطرب دیروز که به راحتی با احساسات و عواطف پاکش بازی می کردند باج بدن.
این روزها دیگه فرقی نمی کنه. هر دختر یا زنی که لب خیابون ایستاده باشه با هر آرایش و شکل و شمایلی سواری ها براش بوق میزنن. ماشین های رنگ و وارنگ. ارزان قیمت و گران قیمت . از پیکان جوانان ۴۷ تا جدید ترین های 2007 . بوق هاشون خیلی معنا دار هستند. این بوق ها نشانه وجود یه عطشه که توی بطن جامعه وجود داره. این عطش مثل یه آتش زیر خاکستر می مونه که خیلی ها نمی بینندش. آتیشی که در طول سالهای گذشته آروم آروم به وجود اومده و روز به روز شعله ور تر میشه. آتیشی که اگه کسانی که خودشون رو آتش نشان معرفی می کنند خاموشش نکنند یک روز همه ما رو در خودش می سوزونه.
این دخترای مضطرب خیلی هم با هم فرقی ندارند. همشون از یک چیز فرار می کنند. از دیروز و امروزشون. تنها گناهشون اینه که نمی خوان فرداشون هم مثل دیروز و امروزشون باشه. چیز زیادی از دنیا نمی خوان . فقط یه آینده. آینده ای که در حد همون رؤیاهای شیرین جوانی و نوجوانی خودشون باقی می مونه. آینده ای که هیچ وقت بهش نمی رسند. آینده ای که هرگز بهش نمی رسند.
این وسط یه آقای پلیس مهربون هست که فکر می کنه اون دختر مضطرب زبون بسته یه موجود کثیفه که باعث شده شهر قشنگمون که پر از مردها و پسرای پاک و خانواده های خوبه آلوده بشه. به خاطر همین هم آقای پلیس مهربون میاد و دست دختر مضطرب رو می گیره و با خودش می بره و از شهر می اندازتش بیرون. بعدش هم فکر می کنه که همه چیز تموم شده. اما نمی دونه که هنوز اون آتیشه رو خاموش نکرده. آتیشی که زیر خاکستره و آقای پلیس مهربون نمی بیندش.
شاید 6- 5 سال پیش کسی اون رو نمی شناخت اگر چه در چند تا سریال تلویزیونی نقش هایی داشت. فرزاد حسنی کسی است که در این چند سال اخیر توی رادیو و تلویزیون خیلی معروف شد. معروفیت فرزاد حسنی با کوله پشتی 1 شروع شد و در کوله پشتی 2 که برنامه بسیار پرطرفداری بود به اوج خودش رسید. علت اصلی معروف شدنش هم بی پرده گویی و صریح بودنش و دوری از خود سانسوری جلوی دوربین زنده تلویزیون بود. فرزاد حسنی همیشه از طرفداران نظام جمهوری اسلامی و به خصوص آیت الله خامنه ی بود. در کوله پشتی 2 کلیپ هایی از مقام رهبری ، سخنرانی هاش و حضورش در بین مردم پخش میشد و ...
امسال توی کوله پشتی 4 دو برنامه در مورد امنیت اجتماعی پخش شد و در اونها برخورد خشن پلیس با اراذل و اوباش کاملا نشان داده شد. بعد از این برنامه ها اعتراض های زیادی که بیشتر از طرف مسوولین صدا و سیما بود به کوله پشتی و به خصوص فرزاد حسنی وارد شد.
از اوایل تابستان امسال که دوباره بحث ارتقای امنیت اجتماعی شروع شد خیلی از وبلاگ ها و سایتهای اینترنتی که آزادی بیان بیشتری دارن شروع کردن به محکوم کردن نیروی انتظامی در مورد رفتار بسیار بدش با خانم ها و بعد هم اراذل و اوباش. هم زمان با این اعتراض های مردمی و داستانهای راست و دروغی که در مورد برخورد بد پلیس با مردم ساخته شده بود برنامه هایی با هدف بهبود چهره پلیس از تلویزیون پخش میشد ولی این برنامه ها اون قدر اغراق آمیز و غیر واقعی بودند که هیچ کسی اونها رو باور نمی کرد و کاملا نتیجه معکوس داشتند.
کوله پشتی 4 برخورد واقعی پلیس رو نشون داد البته فقط با اراذل و اوباش.
همیشه حرف حقیقت حتی اگه تلخ باشه شیرین تر از دروغه. تازه این در حالی است که برخورد پلیس کاملا درست و به جا بوده. در همه جای دنیا پلیس رفتار بسیار بدتری با اخلال گران نظم اجتماعی داره. کار کوله پشتی باعث اعتماد بیشتر مردم به تلویزیون شد. کوله پشتی اشتباه نکرد ولی فرزاد حسنی جای خودش رو به امیر حسین مدرس داد. فقط به خطر سلیقه ای عمل کردن مسوولین.
کلید: کوله پشتی انتقاد صدا و سیما به فرزاد حسنی ماجرای توقیف فرزاد حسنی مدرس به جای حسنی حسنی تایع قوانین