تبليغاتX
چارچوب

چارچوب

چارچوب من یکم و پانزدهم هر ماه به روز رسانی می شود

هر چه قدر به صفحه تلويزيون نگاه مي کنم و خبرسازترين مرد ايران را مي بينم برایم بیشتر سوال پيش مي آید که چرا نماهايي که درابتدا اکثرا Extreme Long Shot بودند و ديگر لا اقل Long Shot  ، کم کم دارند به Medium Shot و در اين اواخر به Close up تبديل مي شوند.

آن موجي که در تيرماه سال 85 ايجاد شد کجا رفت؟

آن استقبال هاي گرم مردمي چه شد؟

آیا باز هم شور انقلابی مردم احساساتی ما را گرفته بود؟

گردن فرازي ها در مجامع بين المللي با پشتوانه قوي مردمي چه بر سرش آمد؟

آیا باز هم حباب ساده اندیشی و خوش باوری مردم ما ترکیده است ؟

نمي دانم.

در اين مواقع کمتر پيش مي آيد که مسئولين ، مردم ايران را با شعور ترين مردم دنيا بدانند. ظاهرا متر و ميزان شعور مردم حمايت بي چون و چرا از مسئولان است. اين يکي را هم نمي دانم.

یادم می آید برای انتخاب ریاست جمهور بعد از خاتمی رای اولی بودم. از این که او انتخاب شده بود چندان هم ناراضی نبودم. در مصاحبه های انتخاباتی اش فرد متفاوتی به نظر می آمد. آدم را به آینده امیدوار می کرد.

این را هم نمی دانم که چرا ناخواسته عاشق چشم و ابرویش شده بودم. الآن که سعی می کنم لنز دوربین درونم را از Extreme Long Shot چند سال پیش به Close up تبدیل کنم در اجزای صورت دکتر نه چشم دلربایی می بینم و نه ابروی دل فریبی. و در Medium Shot  او یک مشت جاهل که در جهل مرکب خود فرو رفته اند.

افسوس

افسوس که چینی نازک سهل اندیشی کودکانه من هم شکست.

مبادا

مباد آن روز که مردم ما دو مرتبه دور خودشان حباب ساده اندیشی ترسیم کنند.

من که دست کم به خاطر نمازهای قضا شده ام نمی بخشمش.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 0:18 قبل از ظهر  توسط امين  | 

چه کسی فکرش را می کرد؟ دیشب همه بعد از یک روز خوب یا بد غیر کاری یا کاری همیشگی به روال معمول گرفتند و خوابیدند. این وسط کسی فکرش را نمی کرد که خسرو شکیبایی اش ساعت تا ساعت ۴ صبح با مرگ دست و پنجه نرم می کرده است. ای کاش چند وقت پیش که اتوبوس شب کیومرث پور احمد را می دیدم خوب نگاهش می کردم. خودش را ، بازی کردنش را. کاش می دانستم که دیگر بر پرده سینما نخواهیم دیدش. مرگ همین است دیگر. یک دفعه می آید و همه را غافل گیر می کند.

استاد خسرو شکیبایی، بازیگر سرشناس سینما، تئاتر و تلویزیون ایران، صبح امروز جمعه ۲۸تیرماه ۸۷ در سن ۴۶ سالگی در بیمارستان پارسیان تهران دار فانی را وداع گفت ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 4:5 بعد از ظهر  توسط امين 

اگه خدا بخواهد ظاهرا کنکور را به سلامتی دادیم. مجبور شدم چند واحدی را حذف کنم تا وقت بیشتری برای مرور کتابهای دبیرستان داشته باشم. به نظر خودم خوب کنکور دادم. به قبول شدن خیلی امیدوارم. چند روزی می شود که امتحانات دانشگاه تمام شده و تعطیلات شروع. امروز پس از مدت زیادی بر گشتم و چرخی توی اینترنت زدم. از لطف دوستانی که نظر گذاشته اند ممنونم.

به یک سال قبلم که نگاه می کنم حس می کنم از آن موقع خیلی بزرگتر هستم. در عین حال هنوز خیلی بچه ام. پارادوکس عجیبی است این کوچک بودن در عین بزرگ بودن و بزرگ بودن در عین کوچک بودن ... بی خیال ، باز شروع کردم به چرندیات پراکنی ! در این یک سال اتفاقات زیادی برایم پیش آمد که مهمترین آنها ورود به دانشگاه بود. در مجموع سال سختی را پشت سر گذاشتم. به تازگی پنج ، شش تا نخ موی سفید در موهایم پیدا شده !

یک سال و خرده ای از تولد چارچوب می گذرد. قصد داشتم جشن تولد برایش بگیرم. کیک بخرم و همه کسانی را که در طول این یک سال در آن نظر گذاشته اند دعوت کنم. این دو ماهه آن قدر زود گذشت که اصلا نفهمیدم سوم تیر کی است.

از چند روز پیش برنامه ای در شیراز تشکیل شده تحت عنوان سینمای مستقل. هر روز در تالار حافظ شیراز یکی از فیلمهای مطرح سینمای جهان نمایش داده می شود و پس از نمایش نقد و بررسی می شود. برنامه بسیار جالبی است و بسیار لذت بخش. ولی متاسفانه از یک شهر به این گندگی به زور پنجاه نفر ثبت نام کرده اند. و چه فیلم هایی ... آدم دهنش آب می افتد. فیلم هایی که دوست داری بعضی شان را صد بار از صد زاویه مختلف نگاه کنی. از سینمای ایران هم طعم گیلاس کیارستمی پخش می شود. تحلیل گر روز آخر فرزاد موتمن کارگردان فیلم شبهای روشن است. برنامه خوبی می شود. در کل تعطیلات خوب شروع شده. امیدوارم با قبول شدن در کنکور بهتر هم تمام شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 5:12 بعد از ظهر  توسط امين  | 

 تخم خشخاش از خودمان است!

یک مشت اتوبوس بنز قدیمی پشت سر هم مثل واگن های قطار ایستاده اند. کارگرها با حسرت نگاهشان می کنند. دوست ندارند سوار شوند ولی مجبورند. موعد رفتنشان رسیده. حیفش ایران را دوست داشتند. هر پنج شنبه ، جمعه ای که پول خوبی می گرفتند و دستشان می رسید ، موها را آب و شانه می کردند و یک دوری توی کوچه و خیابان می زدند. دختر های ترگل ورگل ایرانی را که نصف اندامشان را بیرون انداخته بودند می دیدند و آب از دهانشان جاری می شد. مثل نوشیدن شیره خشخاش برایشان لذت بخش بود. خشخاشی که در ایران تولید و مصرف می شد. با یک دو بطری که به اندازه پول یک روز کارشان پایشان آب می خورد ، تا صبح عقل را از سرشان می پراندند تا چهره دخترهای توی خیابان را فراموش کنند. برعکس اسمش که سگی بود ، این اخلاق سگی را از سرشان می پراند. این را نمی خوردند چه کار می کردند؟ چشم بود دیگر ، می دید. غریزه بود دیگر ، می کشید. به جهنم . خودشان می خواستند ... را نیندازند بیرون ... دور از خانواده ، دور از مملکت ... توی یک کشور با فرهنگ متفاوت ...

همه تحقیرشان می کردند. اگر می خواستند بروند خواستگاری کسی ، مثل حیوان از خانه به بیرون پرتشان می کردند. می خوردند تا این چیز ها را فراموش کنند.

از وقتی آمریکایی ها آمده بودند دیگر زنان کشورشان مجبور نبودند یواشکی زیر چادری که سر تا پایشان را می پوشاند رژ لب بزنند. یا به واسطه یک پسر بچه که دست راست و چب نمی شناسد با طبیب معالجشان صحبت کنند. حتی در بالا شهر پایتختشان ، آن جایی که آمریکایی ها می نشستند ، کافی شاپ هم ساخته بودند. ولی چه فایده. دختران آنجا مثل دختران اینجا هنوز آن قدر متمدن نشده بودند که بتوانند به راحتی با چشمشان توی خیابان از آن ها کام جویی کنند.

برایشان ایران مثل بهشت بود. ولی افسوس که اسمشان بد در رفته بود و بهشتیان به چشم جهنمی به آن ها نگاه می کردند.

امروز از میان مردم که رد می شدند تا بروند توی اتوبوس ، صدای لعنت فرستادن و نفرینشان را می شنیدند ، ... خدا پدر دولت رو بیامرزه که این بی شرف های بی پدر و مادر رو می فرسته کشورشون ... بر نمی گشتند. چرا که هر چقدر هم قصد دفاع از خود را داشتند باز محکوم می شدند. ننگ بی ناموسی و بی ایمانی را باید تحمل می کردند و از این جا می رفتند.

.................

..........

.....

آن نوشیدنی سگی هم دیگر کارساز نیست!

یک ساختمان نیمه کاره دور از شهر. در شهرک تازه تاسیسی که دولت دارد در آن با عنوان مسکن نود و نه ساله برای مردم آپارتمان سازی می کند. صدای نا مفهوم یک دختر پانزده ، شانزده ساله عقب مانده ذهنی ، صدای لذت بردن چند مرد که فارسی صحبت کردنشان با ما فرق می کند ... یک ناله و یک شیون که صدایش یه هیچ کسی نمی رسد ... از ترس گیر افتادن ، دختر کشته می شود و در کف ساختمان مسکن نود و نه ساله دفن می شود. انگار دارد تخم خشخاش کاشته می شود. یک دختر نگون بخت قربانی خشخاش ایرانی می شود.

...............

........

الآن مدتی از آن ماجرا گذشته است. کارگرها دارند سوار اتوبوس می شوند تا بروند در مزرعه آباء و اجدادیشان کار کنند و صادرات کشورشان را گسترش دهند. مردم سرشان را توی برف کرده اند و فکر می کنند با رفتن آن ها دیگر دختران عقب مانده ذهنی نمی میرند. همه فکر می کنند آن ها گناه کارند. همه دارند اشتباه می کنند. آن ها فقط تخم خشخاش ایرانی را به طرز ناشیانه ای کاشته اند. مادرانی که فحششان می دهند و نفرینشان می کنند ، نمی دانند که این تخم را دخترانشان سالهاست در وجود خود پرورش داده اند. نمی دانند که شوهرانشان مدت هاست کشت خشخاش می کنند و نمی دانند که فردا ، پس فردا که خانه هاشان در شهرک تازه تاسیس ساخته شد ، پسرانشان راه کارگرها را ادامه می دهند. پسرانی که هم خانواده دارند ، هم ازدواج می کنند و هم تحقیر نمی شوند.

کسی به این چیزها فکر نمی کند. همه مردم یک صدا فریاد می زنند بروید گم شید از مملکت ما بیرون ... و آن ها سوار شده اند.  و پرده ها را کشیده اند تا بهشتیان را نبینند.

اتوبوس ها روشن می شوند و حرکت می کنند و از مردم دور می شوند. و دیگر آن ها را نمی شود دید. ظاهرا همه چیز پایان یافته است. ...

کسی نمی داند که تخم خشخاش ایرانی مدت هاست در زمین های نود و نه ساله دولت کاشته شده است ... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 12:26 بعد از ظهر  توسط امين  | 

 

این کوچه ورود ممنوع است

ورود برای بعضی ها آزاد

ما اشتباهي انقلاب كرديم

از اولش هم ما مافيا نداشتيم

نه در نفت نه در شكر نه پسته!

از اولش هم جنگي بين فقر و غنا نداشتيم

نه در ظفر نه در قطر نه در كيش!

ما اشتباه بوديم

از اولش هم نه خان و خان‌زاده داشتيم نه آقا و آقازاده!

پول نفت را داده‌ايم جدا پول رأي را هم بايد بدهيم سوا!

ما اشتباه بوديم

اين وسط نه چپ بوديم نه راست فقط تو  هوا بوديم!

از اولش هم نه چپ داشتيم نه راست

فلان و  فلان... حق مسلم ماست!

سيگار و مافيايش

نفت و دوست دارانش

پسته و اقربايش

چاي و اصدقايش

نه چپ دارد نه راست، ما اشتباه بوديم!

اتوبان عدالت از وسط بهشت زهرا مي‌گذرد اگر نگيد ما اشتباه بوديم

نه فاحشـ... در دوبي داريم نه مافيا در نفت

اينها همه توهم اكس است

ما اشتباهي در داد بوديم!

چپ و راست برادرند به كور چشم مافيا

ما اشتباه به عقد دائم يا موقت اين و آن بوديم!

از مسعود ده نمکی

 ( با اندکی دخل و تصرف)

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:24 بعد از ظهر  توسط امين  | 

  

چند سال پیش

نمی دانی چه لذتی دارد وقتی که هیچ کس و هیچ چیز را نبینی جز خودت. وقتی که عاشق خودت باشی. معرکه است. مثل استاد بزرگم هیتلر که می گفت نژاد من برتر است. همه را باید بکشم تا اکسیژن فقط به درون شش هایی برود که با خون ژرمن زنده است. من خودم را می پرستم. از زندگی راضیم.

چند منهای یک سال پیش

حس می کنم چیزی کم دارم. دوست ندارم فقط خودم باشم. دوست دارم لذت های دیگری را تجربه کنم . شنیده ام مستی عالم لذت بخشی است. می خواهم آن قدر بنوشم تا سیاه مست شوم. به چنین حالتی که می رسم خود پرستیدنم را از یاد می برم. می شوم شراب پرست. نیکوتین را هم دوست دارم. وقتی دود توتون را با لذت به درون شش هایم می فرستم خودم را از یاد می برم. عاشق مستی بعد از کشیدن کاپیتان بلاک ام. من سیگار را می پرستم.

چند منهای دو سال پیش

باز هم ارضا نمی شوم. دوست دارم یک چیزی یا کسی باشد که بهش عشق بورزم. امروز رفتم یک سگ خریدم. قهوه ای بی ریخت شده تمام زندگی ام. تمام عشقم. واقعاً دوستش دارم. اگر مریض شود ناراحت می شوم. حتی یک بار هم برایش گریه کردم. گریه. باورت می شود؟ منی که تا چند سال پیش فقط خودم را می دیدم و خودم امروز خودم را وقف یک موجود دیگر کرده ام. دوست دارم تا آخر عمر شاهر بزرگ شدن و رشد کردنش باشم. من ژرمن شیپر را می پرستم.

چند منهای سه سال پیش

عاشق عشق ورزیدن شده ام. گاهی با خودم فکر می کنم این عشق هم عحب نعمتی است که خدا به ما داده.عشق ورزیدن به یک نفر دیگر لذت بخش ترین چیزی است که می توانی تصورش را بکنی. مدتی است ازدواج کردم. همسرم را با تمام وجودم دوست دارم. حالا دیگر با نفس کشیدن او زنده ام. حس می کنم او تکه ای از من شده و من تکه ای از او. هم آغوشی با او روحم را سیراب می کند. خدای من چقدر احمقانه با ازدواج کردن مخالف بودم. من همسرم را می پرستم.

چند منهای چهار سال پیش

از بعد از ازدواج نگاهم به زندگی تغییر کرده است. همه چیز را زیباتر می بینم. به خصوص از زمانی که نماز خواندنم را شروع کرده ام. درست بلد نیستم نماز بخوانم ولی همان خم و راست شدنش کلی به من انرژی مثبت می دهد. همیشه با خودم فکر می کردم این مردم که برای خدا فرت و فرت گریه و زاری می کنند چقدر می توانند افسرده باشند. ولی اصلاً افسده نشده ام. حس بهتری هم دارم. گریه که می کنم تازه احساسم بهتر می شود. فکر کنم عاشق خدا شده ام. عجیب است. کسی که نمی بینی اش و نمی دانی کیست و چگونه و چه شکلی است این قدر برایت دوست داشتنی شده که با هیچ چیز دیگر عوضش نمی کنی.دوست دارم ساعت ها بنشینم و با او حرف بزنم. حرف هایی که حتی با همسرم هم نمی توانم بگویم به او می گویم. از وقتی عاشق خداشده ام با مردم هم بهتر رفتار می کنم. خیلی ها دعایم می کنند. خیلی ها از دستم راضی اند. خیلی ها دوستم دارند. به همه با دید مثبت نگاه می کنم. چقدر احمقانه عاشق ژرمن شیپر و کاپیتان بلک بودم. دیگر سیگار نمی کشم. خدا را دارم و همسرم را. چقدر احمقانه از زندگی راضی بودم. تازه دارم طعم زندگی را می چشم. از زندگی راضیم. از زندگی خیلی راضیم. واقعاً از زندگی خیلی راضیم ...

برنامه چارچوبی ها از امروز تا همیشه

لازم نیست حتماً راه خود پرستی ـ سیگار پرستی ـ سگ پرستی ـ معشوق زمینی پرستی را طی کنی تا  به خدا پرستی برسی و در نتیجه آن مردم پرست شوی. از هر کجای این جاده و یا هر جاده دیگر می توانی راهت را به سمت اتوبان خدا کج کنی. پس از همین الآن تصمیم بگیر که طعم واقعی زندگی را بچشی. 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 2:8 بعد از ظهر  توسط امين  |