تبليغاتX
چارچوب
چارچوب من دیگر تاریخ به روز رسانی مشخصی ندارد!

چندين هفته استرس و داد و دعوا و جنجال و اتهام و راست و دروغ گذشت. به همين سادگي. تا ساعاتي ديگر همه چيز پايان مي يابد. نگرانم. حداقل براي خودم. مي گويند: "اگر بيني كه نابيناه و چاه است / اگر خاموش بنسيني گناه است"  نميدانم. آيا وظيفه وجداني خود را انجام دادم؟ آيا اصلا من بينا هستم؟ نمي دانم.

دلم مي سوزد براي پيرزني كه از سطل آشغال ميوه فوشي سيب زميني ها و پيازهاي گنديده را جمع مي كند. قلبم به درد مي آيد از دختر هم سن و سالم كه نيمه شب كنار خيابان منتظر بوق زدن من است. از كودكي كه زماني كه از او عكس مي گيرم به من سنگ پرتاب مي كند و فحشي كه معنايش را هم نمي داند مي دهد. از خودم...

آيا من وظيفه خود را انجام دادم؟ آيا اصلا من بينا هستم؟ فقط اين را مي دانم و به آن ايمان دارم كه هر كس در برابر راي خود در اين انتخابات مسوول خواهد بود و روزي پاسخگوي خدا و هفتاد ميليون انسان. اميدوارم آن روز وعده داده شده دردينم هرچه زودتر فرا برسد...

خداوندا تا آن روز نه پول به ما بده و نه رفاه و نه آسايش. تنها ما را از جهل، ساده لوحي، توهم و دروغ  حفاظت بفرما. نه دنيا را مي خواهيم و نه آخرت را. تنها و تنها فرهنگ ما را از نابودي نجات ده...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 8:52 قبل از ظهر  توسط امين  | 

آن كس كه نمي داند و مي داند كه نمي داند در صدد رفع جهل خود بر خواهد آمد.  آن كس كه نمي داند و مي داند كه نمي داند، مي داند كه بايد بداند. آن كس كه نمي داند و مي داند كه نمي داند روزي خواهد دانست. واي بر آن كس كه نمي داند و نمي داند كه نمي داند. واي بر جاهل مركب. چارچوب جان حيف كه دوست ندارم راجع به انتخابات پيش رو با تو درد دل كنم... لعنت به سیاست.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 10:26 بعد از ظهر  توسط امين 

سر انجام اين روياها را در عالم حقيقت لمس كردم. بي آن كه با كسي جز با خود مسابقه دهم. اسبها هرگز با هم مسابقه نمي دهند. ما انسانها هستيم كه آنها را به مسابقه مي كشيم. اسبها هنگامي كه آزاد و سرمستند به سرعت بادها مي دوند. زنبورهاي عسل نيز از هم پيشي نمي گيرند. همگي از گلها كام دل بر مي گيرند و در پايان نيز كمتر از شهد گل نمي آفرينند. بال هاي يك پرنده با هم رقابت نمي كنند كه به پروازش در آورند. و پرندگان نيز در يك دسته و در زمان پرواز از هم جلو نمي زنند. ولي همه آنها به اوج مي رسند. ما انسانها نيز گله وار آفريده نشده ايم كه با هم مسابقه زندگي دهيم. ما تك تك به وجود آميده ايم تا زيست كنيم و به اوج هاي لايتناهي برسيم... ، نادر خليلي، دو سال قبل از انقلاب.

برنامه اسكيس مهندس موقر در بافت تاريخي شيراز بهانه اي محكم بود براي من كه پس دو ماه مرا از استهبان به شيراز بكشاند. اسكيس از نارنجستان قوام و باغ ارم و خانه فروغ الملك و سنگ سياه در روزهايي كه عكاسي كردنم به اوج رسيده و خواندن كتاب تنها دويدن نادر خليلي را آغاز كرده ام مرا در روزهاي بسيار شيريني قرار داده. مهندس موقر به تنها ميهمان كلاسش كه من هستم يك كروكي از نارنجستان هديه مي دهد ، تاريخ مي زند و مي نويسد به همراه دانشجويان استهبان. يك كروكي اصل از خودش. درون دفتر يادگاري نارنجستان مي نويسم و امضا مي كنم: اسكيس يعني زندگي. آن زمان كه استاد تو مهندس موقر باشد. اگرچه نبايد اصل معماري را فراموش كنم و بيش از حد به سمت نقاشي بازي بروم ولي در روزهاي اوج بيان معماري ام هستم و از اين نقاشي بازي لذت مي برم.

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 4:17 بعد از ظهر  توسط امين  | 

این روزها به یک خانه تکانی احتیاج دارم. مدتی است به خودم نرسیده ام. کودکم را فراموش کرده بودم. کودک درونم را. همانی که با خودم عهد بسته بودم متولد سال شصت و هفتش کنم. مدتی بود که از رشد ایستاده بود. باید با خودم خلوت کنم. کفش هایم نیازمند تعمیرند. باید تعمیرشان کنم و دومرتبه بی وقفه بدوم. خدا را شکر که استهبان هرچه را که نداشته باشد یک طبیعت دست نخورده بکر دارد. آبشار مکان خلوت من با کودک درونم است. فقط منم و او. تنهای تنها. تلفنم را خاموش می کنم، بر تخته سنگی می نشینم و از این بهشت زمینی انرژی می گیرم. یکی ، دو روز گور پدر معماری!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 3:47 بعد از ظهر  توسط امين 

جارو کردن کلاس هم نعمتی است. بیست ، سی تا دانشجو چهار ساعت با یونولیت کار می کنند و آشغال می ریزند. و بعد از چند ساعت تو سر کلاس طرح پنج سال چهارمی ها با استاد محبوبت در همان کلاس نشسته ای. لذت بخش است جارو کردن کلاس چرک و کثیف وقتی که استاد محبوبت از تو بخواهد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 6:13 بعد از ظهر  توسط امين 

يك دانشجوي معماري گاهي از فرط كمبود خواب و فشار كار مي زند به سرش. آن زمان است كه يا چرنديات مي گويد و يا چرت و پرت مي نويسد. شما ببخشيدش...

آي حالم به هم مي خورد از اين مرد ...

سينمايي كه در چند سال گذشته يك صد هزار تومان فروش نكرده و اصلا تعطيل بوده حالا يك دفعه شده غلغله. ملت با داد و دعوا و زد و خورد واردش مي شوند. تازه هزينه بليتش را هم دو برابر كرده! زن و مرد و بچه و نوزاد و جنين دوست دارند اخراجي ها نگاه كنند. دردم مي گيرد. قلبم. قلبم به درد مي آيد  از شهرونداني كه كباده مذهب و نجف كوچكي بودن مي كشند، ادعاي شهيد پروري و سنگرداري در جنگ هشت ساله مي كنند، آن وقت سراسيمه به استقبال فيلمي مي روند كه فضاي روحاني جبهه را به ركيك ترين شوخي هاي جنسي قابل پخش مي آلايد. متنفرم از مسعود ده نمكي. انساني كه نه جاهليت هاي ديروزش به آدميزاد مي ماند نه روشنفكري امروزش! ده نمكي همان تندروي ديروز است كه در قالب زيباتري افكارش را اشاعه مي دهد. اي كاش براي پول گرفتن از عابر بانك به آبشار استهبان نمي رفتم و سينما قدس استهبان را نمي ديدم.

توهم توطئه و ده نمكي و من و مهندس رحيمي

ده نمكي هميشه در توهم توطئه به سر مي برد. چه روزي كه شاهكار سينمايي اش در جشنواره جايزه نمي گيرد و چه روزي كه بهترين گروه سينمايي را در كنار كمك هاي آشكار و پنهان دوست و دشمن مي گيرد تا فيلمش فروش چند ميلياردي كند. دركش مي كنم. چرا كه خود نيز به اين بلا دچارم. سوال هاي بي پاسخ آزارم مي دهد. نمي دانم چرا رشته ما تنها چند استاد ثابت دارد. نمي دانم چرا مهندس م. هنوز يك ترم نيامده دارد با دلخوري مي رود. يا چرا مهندس الف. يك دهم انرژي هميشگي اش را در كلاس هاي استهبان خرج مي كند و يا مهندس ب. سر كلاس با لب تاپش بازي مي كند! و چرا مهندس رحيمي در كمال ناباوري اعلام مي كند كه از ترم آينده ديگر به استهبان نخواهد آمد. واي خدا دارم ديوانده مي شوم. رحيمي نباشد چه كسي معماري استهبان را مي چرخاند؟ ... لعنت به مسعود ده نمكي كه هر چه مي كشيم از او و هم كيشانش است! خدايا كمكم كن بخوابم.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 4:2 قبل از ظهر  توسط امين 

اگر چه با گرم شدن پياپي زمين تقويم جلالي هم گاه غلط از آب در مي آيد و در زمستان فروردين از راه مي رسد، اما هنوز هم آغاز رسمي بهار شور و شعفي به من مي بخشد كه با كمتر چيز ديگري قابل مقايسه است. زمين، سبز، درخت، سبز، هوا، سبز... سبز را كه مي بينم بي اختبار مثل يك گوسفند رها شده از گله حس مي كنم در نهايت آزادي ام و در رقص طبيعت به دور خودم مي چرخم. گويا گاهي لازم است جز مساحت دايره اطرافم به شعاع يك متر، هيچ چيز ديگري را نبينم. انگار در اين دايره بسته خدا هم با من در حال رقصيدن است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 12:52 بعد از ظهر  توسط امين  |